...در قلب دریاها

شیرین

فیلم شیرین کیارستمی رو دیدم......خیلی قشنگ بود....حس میکنم دیدنش واسه همه خانوما جذابه، شیرین وجودتون رو بیدار میکنه و شاید مثه من یکمی گریه کنین...اگه به یکم غم سازنده نیازدارین...

این روزا من همش دچارهمین غم سازنده هستم.....من درست شدم یه آدم معتاد که نتونسته مواد گیر بیاره......کلافه و بی حوصله.....یه اتفاق کوچولو باعث میشه از کوره در برم، کاش بلد بودم وقتیناراحتم یه جوری این حسو از خودم دور کنم. اصلا خوب نیست که آدم همیشه مشکلاتشو حل نشده یه گوش دلش نگه داره...

امان از دست مامان که همیشه میدونه تو ذهن من چی میگذره....

خب بی خیال

اومدم که قبل امتحانا یه پست بذارم.....امیدوارم امتحانام خوب باشه......دعا کنین واسم

دوستون دارم

...

پيام هاي دوستان()        link        ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ - چهارشنبه ۱۳۸٩/۳/۱٢ - مهرسا

این ماهی هم رفت

ماهی قرمز کوچولوی من بعد از ٢ تا عید رفت.....سال بعد موقع تحویل سال دیگه نیست که سفره ی ما رو خوشگل کنه. دوسش داشتم...وقتی که ماهیا میمیرن مرگ رو خیلی نزدیک حس میکنم و الخ...

چرا باید درست موقعی که آدم تو حال و هوای خودشه یه چیز مسخره ای مثه شارژ نداشتن لپ تاب بیاد رو اعصاب آدم. اونم همون وقتی که برق قطعه.

١٢ درصد

انگار قسمت نیست من یه آپ درست و حسابی بکنم.

٩ درصد

امروز عالی بود.....از اون روزای آلبالویی...سعی کردم یه گرهی از کار یه دوست خوب وا کنم.....انشالله گره کارای من هم وا بشه.....

٣ درصد

الانه میپره

تا بعد

...

پيام هاي دوستان()        link        ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ - شنبه ۱۳۸٩/٢/٢٥ - مهرسا

عشق آلبر کامو

 

پارسال برای اولین بار تصمیم گرفتم آثار کامو رو بخونم....اولش بابا خیلی مخالفت کرد، بهم میگفت که هنوز آمادگی درک و تحلیل عقیده هاشو ندارم....شاید راست می گفت.....ولی اولین کتاب رو که خوندم حس کردم معتاد شدم....دومیش علاقه مندم کرد و بیگانه منو دیوونه ی نوشته های کامو کرد.

حالا می فهمم که این همون سبک نوشتن و تفکری بود که خیلی دنبالش گشتم و الخ....الآن دارم مرگ خوش رو می خونم

و همین

مرگ تا حدودی خوش

این سرانجام یک فکر ناب و یک جسم خارق العاده هست.....یه تیکه سنگ سخت و سرد....ماها که هنوز نوبتمون نرسیده واسه تسلی خاطر دورشو پر از گلای رنگی می کنیم تا خاکستری مرگ رو محو کنیم.......ولی افسوس

تا پایان تنها چشم بر هم زدنی راه است.....پس اگر تا کنون لحظه ای به جاودانگی نیاندیشیده ای، درنگ کن.

...

پيام هاي دوستان()        link        ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ - چهارشنبه ۱۳۸٩/۱/۱۸ - مهرسا

مکالمه با خدا....

روزی یک مرد با خداوند مکالمه‌ای داشت: خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ 

خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند، به نظر قحطی زده می‌آمدند، آنها در دست خود قاشق‌هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته‌ها به‌بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به‌راحتی می‌توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جایی که این دسته‌ها از بازوهایشان بلندتر بود، نمی‌توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.

مرد با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد، خداوند گفت: 'تو جهنم را دیدی، حال نوبت بهشت است'، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقیقاً مثل اتاق قبلی بود، یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن و افراد دور میز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق‌های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می‌گفتند و می‌خندیدند، مرد روحانی گفت: 'خداوندا نمی‌فهمم؟!'، خداوند پاسخ داد: 'ساده است، فقط احتیاج به یک مهارت دارد، می‌بینی؟ اینها یاد گرفته‌اند که به یکدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم‌های طمع‌کار اتاق قبل تنها به خودشان  فکر می‌کنند!

هنگامی که موسی فوت می‌کرد، به شما می‌اندیشید، هنگامی که عیسی به معراج  می‌رفت، به شما فکر می‌کرد، هنگامی که محمد وفات می‌یافت نیز به شما می‌اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده‌اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می‌کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد ملکوت الهی نخواهد شد.

 

 

اینم از آخرین آلبوم westlif .....عاشق این آلبومشونم.....مخصوصا"

 what about now  اگه تونستین دانلودش کنینشیطان

 What about now
What about today
What if your making me all I was meant to be
What if our love never went away
.....What if it's lost behind words we could never find

آخیش بالاخره آپ  کردم.......چقد من تنبل شدم این روزا.....

کامپیتر نازنین مدتیه که مشغول خاک خوری بوده.....احتمالا" این پست خیلی بوی خاک می ده....

برای جلوگیری از حساسیت تنفسی پیشنهاد می کنم موقع خوندن این پست یه دستمال داشته باشید.

امتحانا تموم شد .....انتخاب واحد هم کردم....معدلم هم 15.21 شده(نه که خیلی گل کاشتم لازم بود اعلام کنم) الآنم بیکارم تا اول اسفند.....تعطیلات اصلا" مهیج نیست....

دیروز متوجه شدم که یکی از لباسایی که خیلی دوسش دارم یکمی تنگ شده واسم....خیلی وحشتناکه که آدم اینجوری بفهمه داره از فرط بیکاری و یه جا نشینی چاق میشهگریه

اوضاع فعلیم در یه جمله: غم دنیا رو بیخیال غصه فردا رو بیخیال

 

 

چقد این پستم عکس داره!!!!!!!!عینک
 

بعدا" نوشت: پرشین بلاگ قاطی داره هااااااا......کلی واسه لینک دانلود آلبومه زحمت کشیدم اصلا" انگار نه انگار .......پناه بر خدامتفکر

...

پيام هاي دوستان()        link        ٩:۱٠ ‎ق.ظ - سه‌شنبه ۱۳۸۸/۱۱/٢٠ - مهرسا

والیبالیست

سلام

جدیدا" خیلی تنبل شدم....اصلا" حس و حال اینترنت و آپیدن رو ندارم....با اینکه کلی ماجرا و اتفاق قابل عرض این روزا افتاده.....فکر کنم به خاطر خواب زمستونی باشهbigbed.gif : 60 par 38 pixels.

 

 

١)اول با اخبار ورزشی شروع میکنمhoppisar1.gif : 140 par 36 pixels.

امشب افتتاحیه لیگ والیبال دخترای دانشگاه بود......من و سَم و زَ زَ تو تیم نارسیس هستیم.....من و سَمی جون دانشگاه بودیم، ساعت ۵ زَ زَ هم بهمون ملحق شد و با هم خوش خوشان و قدم زنان دو کیلومتر راه رفتیم تا به سالن تربیت بدنی برسیم

سم گفت که امشب فقط افتتاحیه هست و مسابقه نداریم....منم چون پام خیلی درد میکرد کلی از این موضوع خوشحال شدم....ولی چشم شما روز بد نبینه وقتی رفتیم اونجا فهمیدیم مسابقه هم داریم....اونم با تیم کارشناسی ارشد

مجری مراسم یکی از هم کلاسیا و هم تیمیای ما بود....کلی واسش سوت و جیغ و کف زدیم......خوشبختانه تعداد بچه ها کافی بود و لازم نشد که منم بازی کنم.....

ضمنا" بنده رو به عنوان سرپرست تیم انتخاب کردن....تازه اگه تیممون اول بشه کللللللی بهم پول میدن.

بچه ها خیلی راحت بازی رو بردن......سطح بازی خیلی پایین بود......تیم ارشدها واقعا" ضعیفه.....به قول زَ زَ اینا همش داشتن درس می خوندن که ارشد قبول شن دیگه وقت ورزش کردن نداشتن

مامی جونم هم اومد دنبالمون.......و در معیت زَ زَ جون و سَم جون اومدیم به سوی خانه

 

٢) حالا نوبت اخبار متفرقه هست.....

.....تازه کفشمو تمیز کرده بودم.....امروز حسابی بارون اومد و حال منو گرفت.umbrellasmilef.gif : 36 par 45 pixels.....نمی دونم چه حکمتیه هر روز که من کلاس دارم بارونیه ولی روزایی که بیرون نمی رم هوا آفتابی میشه اونم چه آفتابیwaiting.gif : 26 par 22 pixels.

 

 .......بنده این ترم بسیار فعال گشتم و کار دانشجویی گرفتم (معلوم نیست آخرش حقوق بهم میدن یا نه) ولی واقعا" کار خوبیه.....به من که خیلی خوش میگذره.....من مسئول ثبت نام و ضبط و ربط یه سری کلاسایی تو دانشگاه شدم واسه همین خیلی آدم معروفی شدم و اگه این روند رو ادامه بدم از خود رئیس دانشگاه هم شناس تر میشم......فک کنین مثلا" وقتی دارم از یه جایی رد میشم همه منو به هم نشون بدن و بگن می شناسی که خانم "پ" هستناز خود راضی 

.......دیروز یه کلاس جالبی داشتم....کلاس تهیه و تدوین طرح کسب و کار......یه دوره ای هستش که تو دانشگاه برگزار میشه و تازه شروع شده......

میدونین به این نتیجه رسیدم که هر میگه کار نیست الکی میگه.....البته درسته برای آدمای تنبل که دوس دارن یه حقوق ثابت داشته باشن و اصلا" دنبال خطر کردن نیستن کار پیدا نمی شه.......خیلی بده که یه جوون تحصیل کرده بخواد مثه یه تیکه گوشت آبپز بشینه تو خونش و هیچ فکر و نوآوری نداشته باشه بعد انتظار داشته باشه بیان دنبالش و با سلام صلوات ببرنش سر کار.

اگه فرهنگ کارآفرینی ترویج بشه و دید مردم باز تر بشه دیگه کسی نمی تونه بگه کار واسم پیدا نمی شه......

جوون عزیز اگه خواننده ی این وبلاگی، مطمئن باش برای شروع لازم نیست بهترین و محکم ترین قدم رو ورداری.....بچه ها هم وقتی راه میافتن چند بار زمین می خورن و اولش آرام و لرزان راه میرن.....ولی یه روزی میرسه  قدمهایی وردارن که کوهها بلرزن

وااااای چقد من جوگیر شدم

ولی من می خوام یه کسب و کار کوچولو راه بندازم......دارم جدی بهش فکر می کنم......از این احساس که دست رنج خودمو استفاده کنم لبریز از شوق میشم......یه جورایی به خودم می بالم اگه یه کوچولو از حالت مصرف کننده ی تام بودن دربیام.

 

......شاید آخر هفته ببرنمون بازدید دامپروریxanimal_pigpeg.gif : 25 par 26 pixels........گرچه همین الآن از کارآفرینی و تولید حرف زدم ولی فکر بوی گاوداری منو عذاب میده.......فک نکنین من سوسول هستماااااا.......

پی نوشت:بازم میام کلی ماجراهای تعریف نکرده دارم......

دوستون دارم یه عالمه

...

پيام هاي دوستان()        link        ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ - سه‌شنبه ۱۳۸۸/٩/٢٤ - مهرسا

ماهی کوچولو....ببخشید که تُنگت تنگ بود

سلام

بعد این همه وقت

خیلی مشغول خرخونی و کار و بار بودم.....

آی گفتم کار و یاد بدبختیام افتادم....این کار دانشجویی هم همش دردسره هاofficesmiley.gif : 60 par 56 pixels......هی بدو اینور، بدو اونور......

٢ هفته اصلا" به کامپیوتر نازنین دست نزدم.....دیگه دیدم یه وجب خاک روش نشسته....دلم براش سوخت

الآن خیلی غصه دارم....یعنی در واقع عزادارم......امروز یکی از ماهیای خوشگلم مرد....خیلی جوون بود....تازه اصلا" مریض نبود....خیلی سرحال و شاداب....دیروز صبح هم که بهش غذا می دادم طبق عادت یکمی دستمو بردم توی آب......الهی جیگر یه بوس هم به دستم دادگریه

صبح کلاس داشتم.....خیلی خسته بودم....واسه همین بعد ناهار یه چرتی زدم.....بیدار که شدم رفتم یه ذره به وضع خونه برسم که دیدم توی تنگ فقط یه ماهی هست....خیلی وحشتناک بود....همه جا رو گشتم.....یهو کاملا" اتفاقی چشمم افتاد روی زمین....دیدم افتاده اونجا...کاملا" بی حرکت....معلوم بود خیلی از وقتی افتاده اونجا میگذره.

دیگه نتونستم نگاش کنم.....راستش یکمی هم گریه کردم......

یه بدی بزرگ من اینه که خیلی حیوونای خونگیمو دوس دارم.....خونه قدیمی مامان بزرگم یه حیاط خیلی بزرگ داشت.....کلی مرغ و غاز و گربه و ... اونجا بودن.....از بین اونا یه گربه ی سیاه بود که از کوچیکی دستی من شده بود.....خیلی ناز و ملوس بود....یه روز یه احمق وحشی توی کوچه باهاش تصادف کرد بعدشم انداختش توی حیاط ما........صبح که دیدمش واقعا" وحشتناک بود.....حتی الآنم که یادم میاد حالم بد میشه.

_______________________________________________________________

امروز امتحان میانترم داشتم.....بر خلاف تصورم خیلی آسون بود.....خدا رو شکر

جلسه ی امتحانمون واقعا" کویت بود.....۴ تا سوال تستی بود که آخر جلسه یکی از بچه درسخونا واسه همه جوابشو خوند.....مراقب دیوونه شده بود از دست ما

______________________________________________________________

متاسفانه بین بچه های هم رشته ای، ورودی ما ..هست.......یه جورایی میشه گفت تو کل دانشگاه، گروه ما یه چیز دیگه اس

یه برنامه ای هم گذاشتن که هفته ای یه بار نشست داشته باشیم و بحثای علمی و ..... بنده هم یکی از مسئولان تدارکات این نشست شدم......قسمت جالبش اینه که واسه خودشون بریدن و دوختن بعد به من زنگ می زنن میگن 5 شنبه باید بیای دانشگاه.

خدا به ما شانس عاجل عطا فرماید.

______________________________________________________________

فردا قراره دو تا شهید گمنام رو تو دانشگاه ما دفن کنن.از اول ترم تا حالا مشغول آماده کردن قبرها بودنdigginsmile.gif : 118 par 44 pixels.

من راجع به این قضیه چیزی نگم بهتره......

 

فردا اولین مسابقه لیگ والیبال امسال تو دانشگاست.....دعا کنید تیم ما ببره....منم آبروم نره....آخه والیبال هم شد رشته.....

و یه خیلی حرف دارم که هنوز وقت گفتنش نرسیده.....

...

پيام هاي دوستان()        link        ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ - دوشنبه ۱۳۸۸/٩/٩ - مهرسا

امروز....11/11/2009

سلام

واقعا" به خودم افتخار می کنم که انقد فعال شدم

.....عمه جونم داره میره مکه.....دلم واسش خیلی می تنگه....

 

....امروز صبح یه کلاس بسیار مزخرف داشتم....همیشه تو کلاس این استاد دلم می خواد بخوابم.....ولی متاسفانه نمی شه.....برنامه ی کلاسو هم عوض کرده.....خوشبختانه با یکی از کلاسای من تداخل داره......امروز ازش اجازه گرفتم که نرم سر کلاسش

 

.....یه کلاس خیلی خوب هم داشتم.....با دکتر اسماعیل زاده.....خیلی خیلی مهربونه

 ....یکی از اساتید گرامی به 600 نفر پیغوم داده بود که با من یه کار فوری فوتی داره....من بیچاره هم امروز هر یک ربع یه بار رفتم دفترش ولی نبود که نبود......

 

....واسه همین امروز خیلی الکی ول گشتم.....البته از خونه اومدن بهتر بود.....آخه وقتی اومدم خونه هیشکی نبود.....همه ی چراغا خاموش.....صدای چک چک آب (صدای شوفاژ اتاقمه).....خیلی مخوف بود.......احساس کردم وارد قصر دراکولا شدم......تازه تو راه پله هم یه سوسک دیدم قد شتر.....

 

 ......چند روز قبل در یه حرکت خیلی خلاقانه مسئولین دانشگاه ما سرویسای ایاب و ذهاب دانشگاه رو تفکیک جنسیتی کردن.....بعد از مخالفت های بسیار شدید امروز دوباره سرویسها به حالت قبلی برگشت. همه دور هم خوشیم

دیگه این بیچاره ها این کارا رو نکنن مردم فکر میکنن دانشگاه ما مسئول نداره....خلاصه باید یه خودی نشون بدن دیگه.....

و غیره.....

دوستون دارم

...

پيام هاي دوستان()        link        ٤:٠٧ ‎ب.ظ - چهارشنبه ۱۳۸۸/۸/٢٠ - مهرسا

یک عدد پرند خوردنی

سلام

ایشون که معرف حضورتون هستن.......پرند خانوم

ماشالله.....این بچه هر چی بزرگتر میشه هلوتر میشه

امشب خونه مهرآرا اینا دعوتن.......بنده هم به دلیل سرما خوردگی نزدیک این بلاچه نمی شم.......اااااااااااااای جااااان من عاشق این فندق هستمHeart Smile

همین دیگه........

                                                                                                                

امروز اینجا خیلی بارون اومد....هوا هم سرد شده....١٠ درجه

من و مامان رفته بودیم بیرون......که یهو بارون شروع شد اونم چه بارونی.....تگرگ هم بود هر کدوم اندازه یه گردو

نکته باحالش اینه که ماشین خوشگل و نازمون ۵ بار خاموش کرد تا برسیم خونه.....من هر چی دعا می دونستم خوندم که فقط تا خونه برسیم.....اگه ماشین دیگه روشن نمی شد مجبور بودیم همونجوری بشینیم تا بارون تموم شه

دوستون دارم

...

پيام هاي دوستان()        link        ۸:٥٤ ‎ب.ظ - جمعه ۱۳۸۸/۸/۱٥ - مهرسا